-بله مامان...چیه؟؟
-بیا تلفن کارت داره، خاله اقدسه .
وبا خودش آهسته زمزمه کرد:
-ایش باز این خروس بی محل
سپس نیش خندی زدو بطرف مادرش رفتو گفت:
-اومدم
به مادرش رسید و تلفن را از مادرش گرفت:
-سلام خاله جان خوبی؟
-به به ،سلـــــــام پسر گُله خودم،خوبی خاله جان؟
-ممنون خاله جون از احوال پرسی شما ،شما خوبی؟
اقدس نفسه عمیقی کشید وگفت:
-هی خاله جان بد نیستم،راستی مادرت درمورده اون موضوع که بهش گفته بودم بهت گفت:
-کدوم موضوع،منظورتون دختره آقای جمالیه؟پریساخانوم؟
-آره بابک جان نمیدونی چقدر خانومه
-وای خاله توروخدا بی خیال شین ،من تازه دانشگامو تموم کردم هنوزم کار ندارم چیچیو زن بگیرم؟خاله جون تا حاا تو عمرمون نرفتیم زندان میخواین مارو بندازین زندان اَبد؟
اقدس عصبی شد و گفت:
-کدوم زندان پسر؟خجالت بکش 26 سالته دیگه کی میخوای زن بگیری؟دیگه به مادرت بگو کم کم فکره سرکه برات باشه پیر شدی .فعلاً کاری نداری؟
بابک خنده ای کردو گفت:
-خاله جان بنظر میاد خیلی عصبی شدین؟نه خاله جان کاری ندارم خداحافظ
سپس تلفن را قطع کرد و خواست دوباره به زیر زمین برگردد که عطیه جلویش را گرفت و گفت :
-چی گفت؟
-همه اون چیزایی رو که خودتون هم میدونید
-میدونم،ولی میخوام از زبون تو هم بشنوم .
بابک خنده اش گرفته بود،لبخندی زد طوری که دندانهایش پدیدار شد و گفت:
-میخوان پسرتو شوهر بدن
عطیه خنده ای نخدی کرد و گفت:
-خب حالا تو چی میخوای بگی؟
بابک که بنظر میرسید عصبانی شده باشد صدایش را از حد معمول بالاتر بردو گفت:
-وای مامان تو رو خداتمومش کن من قصد ازدواج ندارم ،بخشش کن تا ملکه ذهنت بشه ،به خاله اینا هم بگو اینقدر نمیخواد واسه من فداکاری کنن و آستین بالا بزنن هر وقت موقعش شد خودمم خبرتون میدم نو کرتون هم هستم
عطیه چینی در پیشانی اش انداخت و گفت:
-اولاًدفعه آخرت باشه صداتو واسه من بلند میکنی،ثانیاً بی جا میکنی قصد ازدواج نداشته باشی ،ثالثاً بفرمایید کی وقتشه دیگه داری پیر میشی پس کی قراره بفکره خودت باشی؟
بابک دست مادرش را گرفت و بوسید :
-چاکرتم مادر من،من غلط بکنم سرتو داد بزنم فقط یکم صدام خود به خود رفت بالا،بخدا فقط چند روزی بی دغدغه بذارین تا زندگی کنم ،کار پیدا کردم هر کی رو خواستین قبول منم میام .
- چه اشکال داره زن بگیر کارم پیدا کن
ادامه دارد...
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71