بابک با صدای خاله اقدس از خواب بیدار شد غلطی در جایش خوردوچشمایش را مالیدو از روی تخت پایین آمدو خمیازه کشان از اتاقش بیرون شد،بطرف دستشویی رفت و دست و رویش را شست و وارد هال شد و خاله اقدس قدو بالا بابک را ورنداز کردخودش را به سیبی که پاک کرده بود مشغول کرد بابک که میدانست خاله بخاطر کارش با او سر سنگین شده کنار خاله اش نشست و لحن طعنه درحالی که زیر لب میخندیدی گفت:
-سیب برای منم پوست میگیری خاله اقدس؟
اقدس سرش را چرخاند و بدون اینکه توجهی به بابک کند به عطیه گفت:
-عطیه جون کم کم بساط خمره رو جور کن دیگه پسرت داره بوی ترشیده گیش بلند میشه
بابک خنده ای بلندی کردو گفت:
-وای که نمیدونی چه بوی لذت بخشی داره؟
خاله بطرف بابک چرخی خورد و گفت:
-زهر انار پسر چته میخندی؟خیلی خوشحالی که مجردی نه؟
بابک خنده ای مرموزانه کرد و گفت:
-حالا یعنی آشتی هستین خاله جان؟
-من که قهر نبودم فقط از دستت کمی ناراحت بودم،اونم بخاطر کاری بود که کردی دختر خوب توی این دور و زمونه کم گیر میاد ،یکی هم که گیر بیاد باید بگیری تانبردنش ،حالا واسه اون شوهر زیاده من موندم کی تو رو میخواد؟
عطیه از آشپزخانه بیرون شد و رو به خواهرش کرد و گفت:
-وا اقدس جون مگه پسرم چشه؟به این خوبی نیگا قد و بالاش کن دلت نمیخواد ازش چش برداری حالا چرا پریسارو واسه مجید بر نمیداری؟خدارو شکر اونم بزرگ و ،وردسته باباش داره توی بازار قالی فروشی کار میکنه خونه و ماشین هم که تا لب تر کنه داوود براش میخره!!
-آخه خواهر، من که زبونم مواش مثه موهای سرم سفید شد و نتومنستم اونو راضی کنم ،اونو که میشناسی میگه یا سپیده دختر همسایمون یا هیچکس.
-خب تو چی میگی آبجی؟
اقدس چشمانش را گرد کرد و گفت:
-من؟من که دیگه توان راضی کردن اون بلا نمرده رو ندارم دیگه منم باید کم کم بله رو بگم ، مگه زمان ماست که تا مادر و پدرمون نمیگفتن این خوبه ما جرئت نداشتیم حرفی بزنیم تازه زمان ما که عقد و از این بند و بساطا هم نبود همون موقع یه شب و بود و دست و هل هله بعدشم میرفتن تو خونه و از فرداش شوهر داری میکردیم حالا که دوره ی نامزدی و عقد و نمیدونم هزارتا کوفت و زهر مار دیگه بعدم میگن ما به توافق نرسیدیم و همه چی بهم میخوره آبرو هم که اهمیتی نداره!!!
-حالا داوود چی میگه؟
-داوود میگه یه پسر بیشتر ندارم هرچی بخواد همونه با ،بابای سپیده قول و قرار گذاشتن
-وای آبجی حالا تو مادر شوهر بازی در نیار اگه بهم رسیدن بزار تا خوش زندگی کنن تو خودت که مادر شوهر بد رو تجربه کردی لاقل واسه پسرت نزار دیگه اتفاق بیفته
- چی کار کنم ،من که نمیتونم حرفی بزنم دست داوود توپه دسته مجید هم تفنگ مگه میتونم حرفی بزنم مجبورم راضی شم دیگه
بابک خنده ای کرد و گفت:
-پس خاله جون یه مدتی سر ما خلوت میشه،بازم خداروشکر ولی خوبه یه عروسی افتادیم
باصدای تلفنش بطرف اتاق هدایت شد،سریع تلفنش را جواب داد:
-الو بفرمایید؟
-سلام پسرجون،منم فک کنم بشناسیم؟
-آره ولی میشه اسمتو بگی تا من اینهمه پیرزن صدات نزنم؟
پیرزن خنده ای نُخدی کردگفت:
-نمیشه من همینطور راحت ترم،چی شد به مادرت گفتی؟
بابک خیلی پر انرژی جواب داد:
-نه
-پیرزن متعجب شد و با عصبانیت گفت:
-نه،نه یعنی چی ؟مگه ما چقدر وقت داریم؟
-خب شما فقط چندتا عکس واسه من دادید و چنتا جمله گفتید من چطور به شما اعتماد کنم؟اصلاً از کجا معلوم خانمی به اسمه زری وجود داشته باشه؟
-من کاری به این کارا ندارم تو پسره ی جاهل دلت خوشه فک میکنی که اون زن و مرد اشرافی و پولدار واقعاً نَنه باباتن ولی نمیفهمی که بچه ی یه نَنه فقیر مواد فروش و یه مرد معتادی که همه ی بچه هاشو زورکی وا داشته به کار و حاضر دختراشو جلو هر کسی بذاره تا پول بدنش ،اما خداروشکر هنوز زری یه نفسایی داره و نمیزاره،اگه من اومدم دیدنت و اون چیزا رو بهت دادم و بهت گفتم بخاطر اینه که اون مرتیکه معتاد بی پدرو مادر و سرجاش بشونی و نزاری خواهرو برادرات فدا بشن
بابک گویا پتکی بر سرش کوبیدند و باتعجب پرسید:
-خواهرو برادر؟!!چندتا؟!!!
-یه 5 تایی هست،دیه من بایستی قطع کنم اگه دوستداشتی میتونی بری ببینیش زری و میگم مادرتو آخه خیلی دلتنگته!
بابک عصبانی داد زد:
-پیرزن چموش از زندگیم دست بردار من خودم یه مادر دارم با دنیا هم عوضش نمیکنم چرا میخوای با این چرندیاتت زندگیمو خراب کنی؟دیگه هم به من زنگ نزن
سپس تلفن را قطع کردو به گوشه ای از اتاق پرت کرد...
ادامه دارد....
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61