قسمت هفتم از گل تا گل فروشی

خرید بک لینک

ماشین را بیرون از حیاط پارک کردو از ماشین پیاده شد کلید را بر روی در انداخت و وارد شد.اقدس خانه نبود عطیه کنار حوض نشسته بود،باد سردی میوزید هوا گرفته بود بابک بطرف حوض رفت و کنار مادرش نشست باید در مورد فروش فرش فروشی ویلا و زمینها با مادرش حرف میزد چون به نام همسرش بود و یادگاری از او سخت راضی میشد.

-مامان؟

عطیه به صرت پسرش خیره شد :

-جانم مادر چیه؟

حال مادر مساعد بود بهتری موقعیت بود که در رابطه با فروش حرف بزند:

-راستش مامان من میخوام یه کاری راه بندازم بامحمد پسر آقای راد به پول احتیاج دارم میخواستم اگه شما اجازه بدین ویلا و فرش فروشی و زمینارو بفروشیم پول جور کنم وشرکت بزنیم، حالا یا تولید مواد آرایشی بهداشتی بزنیم.

عطیه آهی کشید و گفت:

-مادر جون تو که میدونی اینا تنها یادگاری های باباته من بغیر از اینا هیچی از اون خدا بیامرز ندارم

-کی میگه مادر جون؟این کاخ چیه این خودش جای همشو میگیره

-کاخ؟!کدوم کاخ ؟!اینم در حال نابودیه تو به این میگی کاخ؟

-به هر حال خیلی بزرگ و درندشته

-خب حالا من چی کار میتونم برات بکنم؟

-میخوام اجازه بدی همه اینحرفایی رو که زدم عملی کنم!

-باید بگم بله؟

-میتونی هم نگی ؟

-چرا نگم،مگه قراره بعد از من این چیزا به کی برسه؟ولی پسرم حواست باشه نمیزارم به این خونه دست بزنیا؟؟!

بابک با خوشحالی گفت:

-خیالت راحت ،اصلاًبه این خونه کار ندارم ،فقط همون چیزایی رو که گفتم میذارمشون تو بنگاه فرش فروشی هم که شوهر خاله میخره همیشه دوستداشتم مستقل بشم حالا میشه پاشی و سند هارو بیاری؟

-بعداً میرم تو زیر زمین میارم

بابک با تعجب پرسی:

-زیر زمین !؟کدوم زیر زمین؟!یعنی ببخشید کجای زیر زمین

-تو صندوقچه

-اما اون صندوقچه که هیچی توش نیست

عطیه خندید و گفت:

-میدونم ،توی اون چیزی نیست اما اونی رو که من روش پرده کشیدم توش هست فلزی و محکمه کلیدشم دسته منه فکره جنم بهش نمیرسه نمیتونم بذارمش تو دید که هرکی رسید پیداش کنه.

بابک باشنیدن حرفهای مادرش یاد حرفهای پیرزن افتاد گویا آب سردی بر آتش ذهنش پاشیدند،اما این امکان ندارد او از وقتی یاد دارد مادرش عطیه بوده پدرش هم نادر تا وقتی سکته نکرده بود او را پسرم صدا میکرد.عطیه از کنار حوض بلند شد و بطرف زیر زمین رفت چراغ را روشن کردبابک هم یر در گم در همه افکارات در همش پشت عطیه به راه افتاد،بطرف گوشه سمت چپ زیر زمین رفت کمی از وسایل قدیمی را که بر روی هم انباشته شده بودند را کنار زدو پارچه مشکی که بر روی صندوقچه بود کنار کشید صندوقچه جمع و جوری بودوکلید در پشت صندوقچه جاسازی شده بود بابک از این که داشت با چشمان خودش میدید همه چیز حقیقت است خشکش زده بود.عطیه کلید را درقفل فرو کرد و چرخاند بابک نزدیک تر شد و پشت سر عطیه ایستاد عطیه در صندوقچه را بالا داد و در صندوقچه جیغی کشید و باز شد،صندوقچهفلزی زنگ زده ای که گرد سالهای زیادی را به خود گرفته بود ،در صندوقچه پر از قاب عکسهایی بود که همه پشتشان خود نمایی میکرد و چند البوم قدیمی و چنتا کاغذ های گلوله شده که از بس قدیمی شده بودند تمام رنگ باخته بودندو چند دست لباس قدیمی.عطیه سند هارا در آورد و در صندوقچه را بست و خواست در صندوقچه را قفل کند که باصدای بابک سرش را چرخاند:

-میتونم قاب عکسها را ببینم؟؟

-عطیه بیتوجه به حرف بابک در صندوقچه را قفل کرد و کلید هم برداشت و جای قبلی اش نگذاشت و سپس صند ها را بدست بابک داد و گفت:

-واسه چته؟

و بدون اینکه چیزی بر روی صندوقچه بیندازد خواست خارج شود ، گفت:

-اونا یه مشت عکس های قدیمی ان که تو از هیچکدومشون نه سر در میاری نه ادماشو میشناسی.

سپس خارج شد.

بابک به سند های در دستش خیره مانده بود و بدون اینکه چیزی بگوید خشکش زده بود وباخود میگفت"یعنی امکان دارد..."

ادامه دارد....

شروعی دوباره...

ما را در سایت شروعی دوباره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 19:08

صفحه بندی