قسمت دوم از گل تا گل فروشی

خرید بک لینک

بابک بطرف کاناپه رفت و لمید و گفت:

-مامان جان قربونت برم ،تو که آدم های این دورو زمونه رو میشناسی اگه بری کار نداشته باشی هزار تا بهونه میارن ،بریم دختر ندن سبک بشیم بعد دست از پا دراز تر راهمون رو بکشیم و بیایم؟حیفمون باید واسه گل و شیرینی بیاد که قراره بخریم و ببریم.

مادر در حالی که در هال را باز میکرد که از هال بیرون شود گفت:

-از نظر من تو باید بشینی تا موهات مثه دندونات سفید بشه بعد توی سالمندان برو دنبال زن بگرد.

و سپس بیرون شد و در هال را محکم بهم کوبید،بابک بطرف گوشیش رفت و آن را از شارژ بیرون کشید و با محمد دوستش تماس گرفت.طولی نکشید که محمد پاسخ داد:

-الو

-سلام محمد خوبی؟

محمد با لحن خوشحالی گفت:

-به به آقا بابک چطوری،چ خبر؟

بابک با ناراحتی گفت:

-در به دری، فلاکت، بی کاری ،میخوام ببینمت میتونی بیای بیرون؟

-بیا خونمون یه فکری به حال این در به دری و فلاکت و بیکاریت میکنم

-کی خونتونه؟

-فقط خودمو بابام

-خیلی خب منتظرم باش اومدم

-منتظرتم خداحافظ

بابک پس از آن که تلفنش را قطع کرد گوشیش را در جیبش گذاشت و جلوی در هال در آیینه نگاهی به چهره اش انداخت و با شانه که کنار آیینه گذاشته بود موهایش را صاف کرد و سپس بکفشش را پوشید و بطرف ماشینش رفت و رو به مادرش که کنار حوض نشسته بود و در حال آب دادن به گلهایش بود،کرد و گفت:

-مامان جان بی زحمت در رو باز کن ماشینو ببرم بیرون.

و سریع سوار شد و ماشین را روشن کرد>عطیه نیز دوان دوان بطرف در رفت و در را باز کرد و وقتی پسرش از در بیرون شد ،کمی صدایش رابلند کردو گفت:

-مواظب خودت باش ،زود برگرد.

بابک هم از پنجره اتومبیلش دستش را بیرون آورد و به طرفین حرکت داد و بوقی زد و بسرعت از کوچه خارج شد.

خیابانها خلوت بودند .تردد ماشینها کم بود.

بابک در فرعی پیچید و متوقف شد،از ماشینش پیاده شدو زنگ سوم را فشار آورد ،طولی نکشید که محمد جواب داد:

-کیه؟!!

-بابکم باز کن

در باز شد و بابک پله ها را آرام آرام طی کرد تا به منزل محمد رسید ،محمد هم طبق معمول خنده بر لب داشت و دم در ایستاده بود ،محمد دستش را جلو آورد و با ، بابک دست داد و با هم وارد شدند .علی پدر محمد جلوی تلویزیون بر روی مبل نشسته بود و در حال نگاه کردن به تلویزیون بود.بابک سلام کرد،پدر محمد نگاهی به بابک انداخت و بلند شدو با خوشرویی گفت:

-به به ببین کی اینجاست آقا بابکِ گل چه عجب راه گم کردی؟

سپس دستش را جلو آورد و با بابک دست داد.بابک خنده ای کرد و دسته علی را فشرد و گفت:

-بخدا سرم خیلی شلوغه درگیرم نذارید بازم بذارید به پای کم لطفی من،من سعادته دیدن شما رو ندارم

-نه بابا این چ حرفیه ولی میدونم سرتون خیلی شلوغه همین محمد از بس سرش شلوغ بود که با ما مهمانی هم نمیومد ولی دیگه الان وقته جبرانه

-چشم حتما آقای راد

-نه تنها بابک جون تورو میگم همین محمد هم باید جبران کنه بلاخره کم اقوام ازش دلخور نیستن

محمد به حرفهای پدرش خاتمه داد و گفت:

-خیلی خب بابا بسته ،بلاخره بابک اومده خونمون کمی دلش وا بشه وقت دلخوری نیست

محمد در حالی که بطرف آشپزخانه روانه میشد روبه بابک کرد و گفت:

-خب بابک جون چی میخوری،واست بیارم؟

-محمد راضی نیستم چیزی بیاری بیا بشین

سپس سرش را بطرف علی پدر محمد چرخاند و ادامه داد:

-راستش آقای راد قرض ار ز مزاحمت به اینجا این بود که در رابطه با مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم.

علی تلویزیون را خاموش کرد و از سرجایش بلند شدو به کنار بابک رفت و نشست و گفت:

-بابک جان ما مزاحما رو به خونمون را نمیدیم اگه تو رو راه دادیم پس معلومه که مزاحم نبودی بعدم آدم که واسه رفتن به خونه خودش اینجور نمیگه

بابک نیشخندی زد و گفت:

-خیلی خب راستش خیلی فکرم درگیره دنبال یه ضامن معتبر میگردم

محمد با سینی چایی از آشپز خانه بیرون شد و نیشخندی زد و گفت:

-بابک ما ضامن داریم ولی معتبر نیست

علی سرش را بطرف پسرش چرخاندو گفت:

-دستم درد نکنه این همه مدت توی بانک کارمند بودم و حالا که باز نشسته شدم دیگه معتبر نیستم؟

سپس کمی خم شد و استکان چایی برداشت و ادامه داد:

-خب بابک جان این که کاری نداره روی من حساب کن ،اگه هم خواستی یه تلفن میزنم به رفیقام واست جور میکنم

محمد خنده ای کرد و گفت:

-خیلی خب حالا واسه چی میخوای واسه وام ازدواج میخوای؟

بابک چش غره ای به محمد رفت و گفت:

-خدانکنه الان زوده فعلاً فکره زدن یه شرکتم

علی متعجب پرسید:

-شرکت؟شرکت چی؟!

-اگه خدا بخواد یا تولید پارچه یا مواد آرایشی و بهداشتی،راستش چیزی که خیلی تو بورسه همین دوتاست اگه خیلی هم دیدم پیشرفت کردم 2 تا شو با هم میزارم

سپس خم شد و استکان چایی را برداشت و ادامه داد:

-راستش اگه مادرم قبول کنه زمینا و ویلای شمال و فرش فروشی که بنام بابام بوده رو میفروشم با پولش کارمو راه میندازم فقط میگم اگه پولم کم بیاد یه ضامن معتبر پیدا کنم واسم وام جور کنه . کمی فکر کردم و با خودم گفتم تنها حلالم کارم علی پدر محمداین بود که مزاحم شدم.

سپس چایی سر کشید، بحث 3 مرد تا پاسی از شب به طول انجامید تا بلاخره به این نتیجه رسید شرکت تولید مواد آرایش بهداشتی بزنند اما شریکی محمد و بابک باهم

ادامه دارد...

شروعی دوباره...

ما را در سایت شروعی دوباره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 57 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 19:08

صفحه بندی