دنبال جای پارک میگشت تا بلاخره کنار فضای سبزی جای مناسبی پیدا کرد ،سپس منتظر ماند تا آن پیر زن دوباره پیدایش شود ،زیرا خودش همینجا قرار گذاشته بود. نمیدانست چرا هراس دارد.در دلش آشوبی بود.فکر این که آن پیرزن کیست مثل خوره مغزش را میخوردو با خود میگفت:
-اوکیست و مرا از کجا میشناسد؟
هوای داخل ماشین دم کرده بود،کمی شیشه را پایین کشید سوز سردی از باد به داخل ماشین با باز کردن پنجره حمله ور شد،که بابک را مجبور به پوشیدن کاپشنش کرد،از آیینه سمت چپ نگاه کرد ،دید پیرزن کم کم دارد نزدیک میشود .بابک سریع پنجره را بالا کشید و ضبطش را روشن کرد و صدای ضبط را ملایم کرد و ماشینش را روشن کردو دنده عقب گرفت و جلوی پای پیرزن ترمز کردو 2 بوق متوالی زد.پیرزن سریع چادرش را جمع و جور کرد و در جلو را باز کرد و نشست.
بابک به حرمت سن و سال پیرزن خودش در سلام کردن پیش روی کرد ،همانجا متوقف شد و شروع به صحبت کرد
-خب من نمیدونم تو زن سالخورده چی از جونم میخوای گفتی توی زیر زمینیه صندوقچه هست وبگرد که همه چیز زندگیت توی اونه که تا نصفی از حرفات درست بود اما هیچی داخل اون صندوقچه نبود میشه بگی چی قراره اتفاق بیفته؟
پیرزن خنده ای نُخدی کردو گفت:
-پسر جَوون ،من از طرف کسی قاصدم که این خبرارو واست بیارم وگرنه منم مثل خودتو،تورو نمیشناسم،فقط اون طرف به من گفته این عکسارو واست بیارم.
سپس پاکت مشکی را به بابک دادو خواست پیاده شودو گفت:
-امشب از مادرت بپرس که از کودکیت هرچیزی هستو بهت بگه از اون معامله از خرید تو از زری خانم،زن مواد فروشی که الان تو بستر مرگ و فقط آرزوش یه بار دیدن توهه پسر جون.
پیرزن پس از گفتن این صحبت ها از ماشین پیاده شد و بابک را با تمام خیالات و فکرهایی که از بابت حرفایش داشت تنها گذاشت،بابک تا چن دقه ای متعجب به فکر فرو رفته بود که حتی پیاده شدن پیرزن هم متوجه نشده و به پاکت مشکی روی داشپورت خیره مانده بود .تا خواست به خودش بجنبد و از پیرزن مفهوم حرفهایش را بپرسد پیرزن نبود.بابک مثل برق از ماشین پیاده شد و بدنبال پیرزن تا آخر خیابان دوید تا شاید آن را ببیند و از او درباره ی حرفهایش سوالاتی کند ،اما او رفته بود.دوباره بطرف ماشینش بر گشت و سوار شد در را بست و بسته ی روی داشپورت را برداشت و آن را گشود درست بود کودکی خودش بود اما در آغوش زنی ناشناس که حتی یکبار هم او را ندیده بود .سرش از افکارات الکی داشت میترکید و خیلی دمق بود،حدود 10 بار عکسها را نگریست و حرفها را مرر کرد(اون معامله،خرید تو از زن مواد فروش)و حدوداًاین جمله صد بار در ذهن بابک تدایی شد و به هیچ نتیجه ای نرسید جز اینکه به خانه باز گردد ،آنقدر سرعت داشت که نمیدانست چگونه خیابانها را طی میکند باران درحال باریدن بود و سخت خیابانها را خیس کرده بود هوا تاریک بود.خیابانی را خواست بپیچد که با صدای ترمز ماشینش به خود آمد ،اصلا ندانست چه اتفاقی افتاده ،به برف پاکن که مدام به راست و چپ بدون توقف حرکت میکرد خیره ماند و از ماشین پیاده شد،متوجه دختری که با سری خونی و گل در دست بر روی آسفالت خیابان نقش بسته بود ،شد.
ادامه دارد....
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 58