عطیه هراسان بطرف اتاق بابک دوید و گفت:
-بابک پسرم طوری شده؟
بابک به خود آمد و مادرش را در چهارچوب در دید که نگران به او زل زده بود.
-نه مادر ،نه چیزی نشده
سپس به سرعت ازخانه خارج شد و سوار ماشین شد بسرعت از کوچه بیرون شد،در دنیایی جدا سیر میکرد و با خود مدام تکرار میکرد (زری،برادرو خواهر)خیلی برایش تعجب آور بود که بعد از این همه سال چنین اتفاقی افتاده.
باصدای تلفنش از خیالاتش بیرون پرید،محمد بود:
-جانم محمد؟
-الو سلام چطوری.نکنه قول و قرارات یادت رفته؟
-کدوم قول و قرارا؟
-زکی اینو،من اگه به امید تو بخوام بمونم باید دکه بزارم نه شرکت بزنم!!
بابک آنچنان فکرش مشغول بود که فراموش کرده بود،خنده ای کرد و گفت:
-آها ببخشید ،پاک یادم رفته بود الان میام.
-واقعا تو دیونهای.
-خیلی خب حالا شلوغش نکن قرارمون این بود تو وام و ضامن جور کنی تازه بعد بفکر زدن شرکت میفتیم
-من جور کردم جنابعالی قرار بود مادرتو راضی کنی
-مادرمو راضی میکنم
-راستش یه زمین خوب گیر آوردم ،قیمتشم مناسبه واسه بخشه تولید،حالا هرجور مایلی خرید زمین با من ساختش با تو یا برعکس
-نه خرید ش با خودم آخه اول میخوام خودم سرمایه بذارم حالا چند میگه؟
-نزدیکای دو سه میلیاردی باید داشته باشی برای کل کارامون
بابک ترمز شدیدی گرفت و باتعجب گفت:
-دوسه میلیارد ؟؟!!
محمد خنده ای کرد و گفت:
-نه دو سه ریال میخوایم لواشک بخریم.
بابک خندید :
-اینطور که معلومه باید با مادرم صحبت کنم،خیلی خب محمد جون خبرت میکنم
-پس منتظرم کاری نداری؟
-نه به سلامت
بابک تلفنش را قطع کرد و بر روی صندلی کناریش پرتاب کردو خواست حرکت کند که متوجه شد کسی به شیشه اتومبیلش میکوبد .پنجره را پایین کشید،همان دختری بود که با اوتصادف کرده بود:
-آقا گل نمیخوای
بابک با خوشرویی گفت:
-بهبه سلام منو میشناسی؟
دخترک خنده ای کردو گفت:
-بله آقا میشناسمتون همونی که خیلی پول دادید به بابام بابت تصادفم،منو رسوندی بیمارستان حالا دیگه خوب شدم،حالا گل میخری؟
-واسه کی بخرم؟
-واسه خانمتون
-من که زن ندارم!!
-خب یکی رو دارید دیگه واسه اون بخرید
بایک کیف پولش را از داشپورت بیرون آورد ومقداری پول به او دادو گفت:
-بیا بگیر ؟!
-خیلی ممنون ولی این خیلی زیاده،پس گلارو بگیرید فالتونم میگیرم تا میزون بشه ولی بازم زیاده
-گل واسه خودت ولی پول رو بگیر
دخترک اخمی کردو گفت:
-مگه من گدام؟من کار میکنم پول میگیرم .
بابک بدون معطلی گل ها را از دخترک گرفت و گفت:
-باشه با مادرم میدم،حالا فالمو بگیر ببینم چی میگی؟حالا پیشونی میخونی یا کف دست؟
-کف دست
-راسته؟یعنی هرچی بگی حقیقت داره؟آخه من به این چیزا اعتقادی ندارم.
-آره راسته حالا دستتو بده تا طالعتو ببینمبعد فالتو بگیرم
بابک دستش را خواست بدهد تا دخترک فالش را بگیرد که دخترک گفت:
-آقا ببخشید خواهرو برادرام دارن صدام میکنن باید برم ولی اگه خواستین فالتونو بگیرم ما همیشه تو همین پارکیم،فردا بیاین
و بسرعت دور شد .بابک بطرف خانه روانه شد کمی آرام شده تر شده بود
ادامه دارد....
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54