قسمت ششم از گل تا گل فروشی

خرید بک لینک

عطیه هراسان بطرف اتاق بابک دوید و گفت:

-بابک پسرم طوری شده؟

بابک به خود آمد و مادرش را در چهارچوب در دید که نگران به او زل زده بود.

-نه مادر ،نه چیزی نشده

سپس به سرعت ازخانه خارج شد و سوار ماشین شد بسرعت از کوچه بیرون شد،در دنیایی جدا سیر میکرد و با خود مدام تکرار میکرد (زری،برادرو خواهر)خیلی برایش تعجب آور بود که بعد از این همه سال چنین اتفاقی افتاده.

باصدای تلفنش از خیالاتش بیرون پرید،محمد بود:

-جانم محمد؟

-الو سلام چطوری.نکنه قول و قرارات یادت رفته؟

-کدوم قول و قرارا؟

-زکی اینو،من اگه به امید تو بخوام بمونم باید دکه بزارم نه شرکت بزنم!!

بابک آنچنان فکرش مشغول بود که فراموش کرده بود،خنده ای کرد و گفت:

-آها ببخشید ،پاک یادم رفته بود الان میام.

-واقعا تو دیونهای.

-خیلی خب حالا شلوغش نکن قرارمون این بود تو وام و ضامن جور کنی تازه بعد بفکر زدن شرکت میفتیم

-من جور کردم جنابعالی قرار بود مادرتو راضی کنی

-مادرمو راضی میکنم

-راستش یه زمین خوب گیر آوردم ،قیمتشم مناسبه واسه بخشه تولید،حالا هرجور مایلی خرید زمین با من ساختش با تو یا برعکس

-نه خرید ش با خودم آخه اول میخوام خودم سرمایه بذارم حالا چند میگه؟

-نزدیکای دو سه میلیاردی باید داشته باشی برای کل کارامون

بابک ترمز شدیدی گرفت و باتعجب گفت:

-دوسه میلیارد ؟؟!!

محمد خنده ای کرد و گفت:

-نه دو سه ریال میخوایم لواشک بخریم.

بابک خندید :

-اینطور که معلومه باید با مادرم صحبت کنم،خیلی خب محمد جون خبرت میکنم

-پس منتظرم کاری نداری؟

-نه به سلامت

بابک تلفنش را قطع کرد و بر روی صندلی کناریش پرتاب کردو خواست حرکت کند که متوجه شد کسی به شیشه اتومبیلش میکوبد .پنجره را پایین کشید،همان دختری بود که با اوتصادف کرده بود:

-آقا گل نمیخوای

بابک با خوشرویی گفت:

-بهبه سلام منو میشناسی؟

دخترک خنده ای کردو گفت:

-بله آقا میشناسمتون همونی که خیلی پول دادید به بابام بابت تصادفم،منو رسوندی بیمارستان حالا دیگه خوب شدم،حالا گل میخری؟

-واسه کی بخرم؟

-واسه خانمتون

-من که زن ندارم!!

-خب یکی رو دارید دیگه واسه اون بخرید

بایک کیف پولش را از داشپورت بیرون آورد ومقداری پول به او دادو گفت:

-بیا بگیر ؟!

-خیلی ممنون ولی این خیلی زیاده،پس گلارو بگیرید فالتونم میگیرم تا میزون بشه ولی بازم زیاده

-گل واسه خودت ولی پول رو بگیر

دخترک اخمی کردو گفت:

-مگه من گدام؟من کار میکنم پول میگیرم .

بابک بدون معطلی گل ها را از دخترک گرفت و گفت:

-باشه با مادرم میدم،حالا فالمو بگیر ببینم چی میگی؟حالا پیشونی میخونی یا کف دست؟

-کف دست

-راسته؟یعنی هرچی بگی حقیقت داره؟آخه من به این چیزا اعتقادی ندارم.

-آره راسته حالا دستتو بده تا طالعتو ببینمبعد فالتو بگیرم

بابک دستش را خواست بدهد تا دخترک فالش را بگیرد که دخترک گفت:

-آقا ببخشید خواهرو برادرام دارن صدام میکنن باید برم ولی اگه خواستین فالتونو بگیرم ما همیشه تو همین پارکیم،فردا بیاین

و بسرعت دور شد .بابک بطرف خانه روانه شد کمی آرام شده تر شده بود

ادامه دارد....

شروعی دوباره...

ما را در سایت شروعی دوباره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 19:08

صفحه بندی