من قرار بود تورو به کله پاچه مهمون کنم،اگه دوسداری سوار شو خواهر و بردارتم بیار تا بریم کله پزی !!
دخترک خنده ی زیبایی کرد و گفت:
-خواهر و برادرای من الان هرکدومشون توی یه خیابون متفاوتی هستن ساعت 3 همشون اینجا پیداشون میشه و بعد با هم میریم خونه .
-خب خودت چی ؟میای؟؟؟
دخترک کمی مِن مِن کرد و گفت:
-خب راستش بدمم نمیاد بیام و یه کله پاچه مفتی ...
سپس سکوت کرد و ادامه حرفش را خورد و کمی جدی شد و گفت:
-کله پاچه اونم واسه یه دختر میخری؟؟؟عاشق چشم و ابرومی آخه؟؟؟!!!
بابک فقهقه ای زد و گفت:
-از چی میترسی؟؟؟
و مقداری پول به دخترک داد و گفت:
بیا برو واسه خودت بگیر در ضمن گلاتو هم بده تا برگردی منتظرت میمونم
دخترک ملتمسانه گفت:
-نمیخریشون؟؟؟
-نه بابا میخوام چیکار قبلیا هم خشک شد ریختم آشغالی !
-چرا،بدردت نخورد؟؟
-نه بابا من کسیو ندارم که بهش گل تقدیم کنم
در حین صحبتهایش تلفنش زنگ خورد محمد بود:
-بله محمد جانم ؟؟؟
-بهبه آقا رو چقدر ریلکس هستن ،نمیخوای بیای امضا کنی؟؟؟یا زمینو تنهایی بنام بزنم؟؟؟
بابک نگاهی به ساعت مچی اش انداختو گفت:
-آخ ببخشید پاک فراموش کردم الان میام ،خداحافظ.تلفنش راقطع کرد و به دخترک که داشت متعجب نگاهش میکرد خیره شدو با خوشرویی گفت:
-دارم جایی میرم میخوای بیا تا کله پاچه فروشی برسونمت.
دخترک بدون هیچ تعارفی ایندفعه سوار شد.
در حین حرکت بابک آیینه اش را بر روی چهره دخترک تنظیم کرد گفت:
-اسمت چیه؟؟؟
-لیلا ،اسمه شما چیه؟؟؟
-من بابکم،چند سالته چرا اینکارو میکنی گل و این چیزا منظورمه؟؟؟!!
-16 سالمه،
وسپس اخمی کردو گفت:
-مگه کاره بدیه گل فروشی؟؟؟
-نه کار بدی نیست ولی برات زشت نیست؟؟یعنی بدت نمیاد؟؟؟آخه یه دختر تو سن و سال تو هزار تا آرزو داره!
دخترک با ناراحتی سرش را زیر انداخت و گفت:
-کیه که خوشش بیاد مجبوری واسه اینکه اگه اینکارو نکنیم از ناپدریم کتک میخوریم،آخه معتاده ما باید پول موادشو جور کنیم.
بابک ناراحت شد و گفت:
-سواد داری؟؟؟
-آره ،به اندازه ای آب بابا نوشتن و شمردن پولایی که در میایرم بگی نگی
-خب دیگه رسیدیم من کار دارم وگرنه میوایسیدم تا کارت تموم بشه و میرسوندمت خونه ولی باید برم یه قرار داد خیلی مهم دارم.
رو به روی کله پزی نگه داشت و بعد از پیاده شدن دخترک بسرعت بسمت بنگاه رفت تا پای قرار داد کار آینده اش را امضا کند.
* * *
-داره کار خوب پیش میره،اگه طبق پیش بینی ساخت بشه میتونیم سریع با مغازه ها قرار داد ببندیم و بزنیم تو نخ میلیارد.
بابک بی توجه به حرفهای محمد نگاه ساعتش انداخت و بسرعت بطرف ماشینش روانه شد،محمد از پشت سر صدایش زد:
-کجا آق مهندس؟؟؟
بابک ایستاد و برگشت و به ساعتش اشاره کرد:
-باید برم یه جای مهم دیرم شده
سپس سوار ماشینش شد و با سرعت از آنجا دور شد کار هر روز بابک در این ساعت شده بود سر زدن به لیلا،دلش برای لیلا میسوخت. به بهانه ی اینکه پولی بعنوان انعام به او دهد یا گل هایش را از او میگرفت یا میگفت لیلا فالش را بگیرد.
به پارک رسید ،لیلا را دید که دارد پریشان گریه میکرد،سریع گوشه خیابان پارک کرد و پریشان و نگران از ماشین پیاده شد و بطرف لیلا دوید،وقتی به لیلا رسید کنارش نشست و کمی مکث کرد تا نفسش آرام بگیرد چرا که دویده بود و نفس نفس میزد:
-لیلا؟
لیلا سرش را بالا آورد و اشکهایش را با پشت دستانش پاک کرد و با خوشحالی گفت:
-سلام آقا بابک؟
بابک با نگرانی پرسید:
-سلام لیلا خانم چرا گریه میکنی نگران شدم؟؟
لیلا با ناراحتی گفت:
-پولامو دزدیدن و گل هامو لگد مال کردن
بابک عصبانی شد و گفت:
-کی؟؟؟
-نمیدونم بعضی وقتا پیش میاد نه تنها واسه من واسه همه بچه ها حتی خواهر و برادرام و دوستامون،اگه ندیم هم کتک میخوریم
-کتکت زدن؟؟؟
-نه بهشون دادم پولارو وگرنه کتکم میزدن.
-حالا گریه نکن ،خودم پولشو بهت میدم تا دست خالی نری خونه،من اوندفعه یادم نبود میخواستم کارتمو بهت بدم ،الان کارتمم بهت میدم تا هر زمانی مشکلی برات پیش اومد سریع بهم زنگ بزنی،حالا هم بیا سوار شو تا برسونمت پارک پیش خواهر برادرات!!
لیلا هم بدون هیچ تعارفی پذیر ،دستان ظریف لیلا را در دست گرفت و او را بطرف ماشینش برد و در دلش بی قرار بود آشوبی به پا بود،لحظه هایی که لیلا را میدید بی قرار میشد!آیا توجهه واقعی اش به لیلا فقط ترحم بود؟؟!!
ادامه دارد...
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 63