عصبانی با لگد بر روی ماشین کوبید که درب ماشین کمی فرو رفت و بطرف دختر گل فروش رفت نشست و چن بار صدایش کرد دخترک بیهوش شده بود ترسید و سریع او را بلند کرد و در عقب ماشین خواباند و سوار شدوبا بیشترین سرعت بطرف نزدیکترین بیمارستان حرکت کرد،وقتی پرستاران وضعیت دخترک را دیدند بدون وقفه او را به اتاق عمل بردند .دکتر خواست وارد اتاق عمل شود و رو به بابک کردو گفت:
-ببخشید که یکم رک حرف میزنم ولی باید بگم شما یک جسد رو به ما تحویل دادید .فقط براش دعا کنید
بابک با شنیدن این سخن دکتر دلشوره ای شدید گرفتو عصبی به راست و چپ میرفت و در دلش خدا خدا میکرد که دخترک بهوش آید بر روی صندلی نشسته بود و سرش را بر دو دستش که تکیه گاه سرش بود تکیه داده بود که با صدای پلیسی که همراه یک پرستار بالای سرش ایستاده بودند به خود آمد.
-آقای محترم شما باید این فرم رو پر کنید
بابک پریشان سرش را بالا آورد و گفت:
-سلام جناب ، ببخشید من که سر اَمد این کارو نکردم بخدا اصلاًنمیدونم چطور شد که این دختره یهو پرید جلوی ماشین
پلیس لبخندی زدو گفت:
-من سروان نعیمی هستم آقا، پلیس بررسی این سانحه تصادف،لطفاً بعد از تکمیل این فرم همینجا باشید تا 5 دقیقه دیگه میام و چن سوال ازتون دارم
* * *
بابک به ساعتش نگاهی انداخت،ساعت 1نیمه شب بود.عصبی به راست و چپ میرفت و کاپشنش را در سینه اش میفشرد و زیر لب خدا خدا میکرد که اتفاقی نیافتد و سپس یادش افتاد به خانه زنگ بزنگ خودش میدانست مادرش باید الان خیلی نگرانش شده باشد،سپس با خود گفت"بیخیال وقتی از بابت همه چی خیالم راحت شد زنگ میزنم"در اتاق عمل باز شد و دخترک را به بخش منتقل کردند عمل یک ساعتی طول کشیده بود.بابک بسرعت بطرف دکتر ی که در حال برداشتن ماسک از روی دهانش بود رفت و گفت:
-چی شد زنده میمونه؟
دکتر لبخندی زد و گفت:
-خدا بهت رحم کرد اگه یکم دیر تر رسیده بود معلوم نبود که الان کجا بود،فقط به خانوادش زنگ بزنید تا برای کارهایش به بیمارستان بیان
بابک نفس راحتی کشید و به دور شدن دکتر خیره ماند وبا خود گفت"حالا من شماره خانوادشو از کجا گیر بیارم "خیلی دمق بود در دلش به خودش فحش میدادکه کاش امروز به ملاقات آن پیرزن نرفته بود ،تلفنش را از جیبش بیرون آورد مادرش بیش از 50 بار تماس گرفته بود،سپس با خانه تماس گرفت،عطیه هراسانجواب داد:
-الو بفرمایید؟
-سلام مامان جان قربونت برم بیداری؟
مادر زد زیر گریه و با صدای گریان گفت:
-پسرم،بابک دلم به هزار جا رفت ده جا زنگ زدم کجایی؟صد بار بهت زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟نمیتونی یه زنگی بزنی؟
بابک خیلی خونسردگفت:
-مامان جان الهی من قربونت برم ببخشید گوشیم سایلنت بود،تو خیالت راحت و آروم بخواب من جایی هستم وقتی برگشتم خونه همه چیز رو بهت میگم
-آخه کجایی که الان نمیتونی بگی؟
-نه مادر من بخواب صبح که اومدم میگم
-پس کی میای زود بیایا؟
-چشم چشم زود میام کاری نداری؟
-نه مادر جون مراقبه خودت باش،خداحافظ
سپس تلفنش را قطع کرد و نفس راحتی کشید و در دلش خدا را شکر کرد که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده ،با صدای زنی که در بلند گو کسی را پیج میکرد به خود آمد و بطرف اتاق دخترک رفت.دخترک چشمهایش را بسته بود.بابک تا چن ساعت بالای سذر دختر منتظر ماند که بیدار شود ،نزدیک های صبح دختر بیدار شدو چشمهایش را باز کرد و نگاهی به اطراف کرد:
-من کجام ،چرا اینقدر سرم درد میکنه؟
بابک خوشحال شد و نگاهی به دخترک کردو گفت:
-بهترید؟
دخترک دستش را بالا آورد و سرش را لمس کرد بابک گفت:
-خواهش میکنم به خودتون فشار نیارید، شما تصادف کردی،شماره ای از خانوادتون بدید من زنگ بزنم با اطلاعشون کنم
دخترک با تعجب نگاهی به بابک کردو گفت:
-تصادف!بیمارستان!گل هام؟گل هام چی شدن؟
-شما الان باید فکر سلامتیتون باشید فکر گلید؟
-دخترک عصبانی شد و گفت:
-میدونی اگه گلهام گیرم نیاد چقدر ضرر میکنم؟من اگه پول اون گل ها رو نبرم خونه نا پدریم کتکم میزنه
و سپس آشفته گفت:
-خواهش میکنم آقا گل هامو برام بیارید.
بابک کمی ناراحت شد و گفت:
-خواهش میکنم به خودتون فشار نیارید من پول گلهاتون رو بهتون میدم،فقط آروم باشید
دخترک نگاهی به بابک انداخت و سپس لبخندی زدوگفت:
-جدی؟!خب پس خدارو شکر خیالم راحت شد،من گشنمه اینجا غذا گیر نمیاد بهم بدن؟
بابک خندیدو گفت:
-غذا چی دوست داری؟
-چی میدن؟
-هرچی شما بخورید؟!!
-گله پاچه میدن؟من کله پاچه خیلی دوست دارم
-خیلی خب وقتی مرخص شدی دست و پا و سرتون خوب شد خودم بهتون پول میدم تا کله پاچهبخرین فقط رضایت بدید تا من برم
-کجا برید؟مگه قرار نبود بهم پول بدید؟
بابک خنده ای کرد و گفت:
-چشم پولم میدمتون فقط شما رضایت بدید
-خیلی خب رضایت میدم خسارت گل هامو بدید ،تازه دست و پامم شکوندی باید پول دیمم بدی
-میدونم شماره دادم جناب واسم پرونده تشکیل میدن پول دیتون رو تمام کمال میدم فقط شما بذارید من برم الان چون از دیشب تا حالا اینجام پول بیمارستان هم میدم تو فقط الان رضایت بده
-خیلی خب من رضایت میدم
-خیلی خب چند لحظه صبر کنید
و از اتاق بیرون شد و بطرف بازپرس که درحال صحبت با پرستار بود رفت و گفت:
-آقای باز پرس بیاید خانم بهوش اومده میخواد رضایت بده فقط خواهشاًیکم سریع تر دیرم شده.
ادامه دارد...
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67