-خب منم میام ،میخوام بدونم تو همیشه این ساعت کجا میری؟؟؟
خیلی خب پس اگه میخوای بیای اینقدر چنگ به دلم نزن و زود برو سوار شو
به همراه محمد بطرف پارک حرکت کردند،لیلا داشت فال مردی را میگرفت بابک با دیدن این صحنه خونش به جوش آمد و سریع کنار زدو از ماشین پیاده شدو بطرف لیلا رفت و با مرد درگیر شد.محمد هم که از همه جا بیخبر بود از ماشین پیاده شد و بطرف آن دو دوید و آنها را از هم جدا کرد و با معذرت خواهی بلاخره مرد قبول کرد که برود.
محمدعصبی رو به بابک کرد و گفت:آخه تو چته؟
بابک بدون توجه به محمدرو به لیلا کردو گفت:
-لیلا کجا؟
-میخوام بریم خونه داداشا و آبجیام منتظرن
-خیلی خب صبر کن
و نزدیک لیلا شد و مقداری پول به او داد و بطرف ماشینش برگشت،سوار ماشینش شد ،محمد عصبی داد زد:
-چی سوار میشی دارم باهات حرف میزنم!!
و بطرف ماشین بابک رفت در را گشود و در کنار بابک جای گرفت:
-میشه بگی چرا بخاطر اون دختره فالگیر درگیر شدی؟؟؟
بابک بدون توجه به حرفهای محمد ماشین را روشن کردو حرکت کرد و همچنان باسرعت بالا میرفت،محمد که سکوت مطلق بابک را دید عصبانی شد و داد زد:
-بزن کنار دارم باهات حرف میزنم روانی!
بابک ترمز شدیدی گرفت که صدای کشیده شدن لاستیکهایش بر روی آسفالت توجه هر عابری که در آن نزدیکی بود را به خودش جلب کردو با صدای بلند جواب محمد را داد:
-چی از جونم میخوای محمد،چی رو میخوای بدونی ،هان؟؟!!
محمد که عصبانیتش را مهار میکرد آرام گفت:
-لطفا خونسرد باش بابک جان،
بابک کمی آرام شد و از پنجره به بیرون خیره شد بغض کرده بود،دوست داشت گریه کند ،درحضور محمد.بدون اینکه به چهره ی محمد نگاه کند با صدایی که وجود بغض به راحتی در آن قابل تشخیص بود دوباره تکرار کرد :
-چیو میخوای بدونی؟
-که اون دختره کی بود چرا بخاطرش ...
حرفش را نصفه برید و متوجه شد که بابک دارد گریه میکند،صورت بابک رابطرف خودش چرخاند و اشکهایش را پاک کرد و گفت:
-داری گریه میکنی؟؟
-آره محمد خسته شدم از زندگیم که نمیدونم چی داره توش پیش میاد،از بدبختی و خوشبختی که نمیدونم اگه به مادرم بگم کدومش پیش میاداز لیلا که یهو اومد تو زندگیم و نمیدونم چطور شد که...
کمی مکث کرد و اشکهایش را پاک کرد و دوباره ادامه داد:
-چطور شد که یهو دلم براش سوخت و دلدادش شدم،از اون تصادف لعنتی ،از حرفهای پیرزنی که نمیدونم تهش چیه دلم نمیاد به مادرم بگم...
وسپس سرش را به فرمان تکیه داد و هق هق کنان گریه کرد.در دلش غوغا به پا اما محمد از هیچ یک از حرفهای بابک چیزی سر در نیاورد،صبر کرد تا بابککمی آرام بگیرد و دوباره پرسید:
-میشه موضوع رو کامل بگی؟
بابک به محمد نگاهی انداخت و گفت:
-میدونی این دختره کی بود؟!اسمش لیلاست،یه شب که بارون میومد باهاش تصادف کردمو دلم براش سوخت و رسوندمش بیمارستان،حالا هم نمیدونم دوسش دارم حسه ترحمه ،فقط اینو میدونم که اگه یه روز نبینمش خیلی دلم براش تنگ میشه
محمد کمی متعجب شد و در حالی که در سئوالش به دنبال پیدا کردن تمام جوابهایش میگشت پرسید
-مطمئنی؟این دختره ؟؟!!!تو دختره آقای جمالی رو رد کردی که شیفته این شی؟
-نمیدونم چی شد،اولش نمیخواستم ،نمیدونم چرا یهو پام سُر خورد.
-بابک فراموش کن ،آخر این فیلم تراژدی که با یه دلسوزی و ترحم شروع شده،جز گریه توش چیزی نیست و تهش به جدایی ختم میشه ،تو به اون نمیرسی من بهت قول میدم،چطور مادرتو که جونیشو به پات گذاشته میخوای راضی کنی ؟چطور مادرت قبول میکنه که پسرشو بده به یه دختری که نه مادرش مشخصه نه پدرش؟؟؟کمی منطقی باش.
-درست صحبت کن محمد اونم آدمه ،حق انتخاب داره ،من به منطقش کار ندارم من فقط دوسش دارم
-خوبه والا،دختر گداو پسر شاه این مال تو قصه هاست که به هم میرسن تو و اون هیچ سنخیتی با هم ندارین.
-چرا حالا تو حرص میخوری؟
-نمیدونم والا،راستیاحساس کردم توی حرفات از یه پیرزنه گفتی؟؟؟
بابک به چشمان محمد زل زد و گفت:
-آره گفتم یه پیرزنی که هر حرفی زده حقیقیت داره و من فقط فقط تونستم وانمود کنم که اون دروغ میده ،اون میگه اسمه مادرم زری بوده و مواد میفروخته ،و یه عکسایی به من نشون داد که من ازشون سر در نمیاوردم میگه منو به عطیه فروختن
محمد از حرفهای بابک خنده اش گرفته بود و گفت:
-شرمنده ،مثه این که خیلی دیر شده تو حسابی عاشق شدی!
کمی جدی شد و گفت:
-تو حالت خبه بابک.هیچ میدونی چی داری میگی؟؟!نکنه نمایش نامه ای فیلم نا مه ای چیزی خوندی؟یا میخوای فیلم بازی کنی و ما بی خبریم؟!!
-کدوم فیلم کدوم بازی؟1پس قضیه صندوقچه چیه؟من باید امشب همه چیز رو به مادرم بگم
بابک با تعجب پرسید :صندوقچه؟کدوم صندوقچه؟!راجعبه چی حرف میزنی؟
-یه راز پشت همه یاینا هست که 26 سال از من پنهانش کردن،همه این ها رو باید همین امشب که رفتم خونه روشن کنم.
* * *
عطیه هراسان بطرف آشپز خانه رفت و گفت:
-کدوم راز پسر چرا الکی شلوغش میکنی؟
-راز به دنیا آوردن من ،زری همون زن مواد فروشی که منو ازش خریدین و راز اون صندوقچه ای رو که توی زیر زمینه و شما نمیذارید من بازش کنم؟؟!!
عطیه شکه شده بود از تمامی این حرف که از زبان بابک میشنید،بطرف بابک چرخید و گفت:
-اینا رو کی بهت گفته؟
-نمیدونم کی بود،فقط یه پیرزنی که از طرف زری قاصد شده بود گفت:زری داره میمیره و دوست داره منو ببینه.راسته مادر شما منو خریدین؟
-نه دروغه
-خواهش میکنم ،اگه چیزی هست به منم بگید؟!!
-کدوم چیز؟چیزی نیست؟
سپس بابک عصبی از روی کاناپه برخواست و گفت :
-پس اگه چیزی نیست کیلید اون صندوقچه رو بدید تا همه چیز مشخص شه.
-کلیدش گم شد
بابک بطرف در هال روانه شد و عطیه هراسان از آشپزخانه بیرون شد و با صدای بلند گفت:
-کجا؟!
بابک نیشخندی را از سر حرص زد و گفت:
-میرم کلید ساز بیارم ،مگه کلیدش گم نشده؟
-چرا همچین میکنی پسر؟چی رو میخوای بدونی؟!
-دیگه هیچی فقط کلید رو میخوام
عطیه با بغض گفت:
-خیلی خب تو اتاقم زیر بالشمه روی تخت گذاشته برو هرچی میخوای توش پیدا کن ولی مطمئن باش چیزی داخلش نیست. و به آشپزخانه رفت
-بله مامان خانوم خواهی دید
بابک بطرف اتاق عطیه رفت و سریع بطرف تختش رفت و بالش رابلند کردو کلید را برداشت و از اتاق خارج شد و با صدای هق هق مادرش متوقف شد به داخل آشپز خانه رفت دید که مادرش بر دیوار تکیه داده و دارد گریه میکند،بابک بغض کرد و کنار مادرش نشست و مادرش را درآغوش گرفت و گفت :
-غلط کردم مادرم گریه نکن،دلمو نشکن مادرم.
مادر با چشمان پر از اشک به چشمان بابک خیره شد و گفت:
-بابشه بهت میگم ،از زری مادرت و باقر پدرت که تو جوب پیداش کردن و خواهرت لیلا و بقیه خواهر برادرات که از شوهر مادرتن ،و من 26 سال روی این راز پرده کشیده بودم ،خاله اقدست یه روز اومد خونه و به من درمورد تو گفت،گفت :تو که چراغت کوره یه خانواده ای فقیری هستن به پول احتیاج دارن و زنش هاملست و بچه رو نمیخوان هر کاری کردن بچه سقط نشده باهاشون راجعبه فروشش حرف زدم اگه میخوای تا برات بیارمش.من با پدرت در این مورد حرف زدم ،چون بچه دار نمیشدیم بابات قبول کرد،با 900 هزا تورو خریدیم،مادرم و پدرم هم میفهمیدند ،هیچکس منو 9 ماه ندیدو بعدش مادر و پدر بابات فهمیدند گفتیم 6 ماهه دنیا اومدی،هیچکس هیچی نفهمید حتی شوهر خالت هم تا هنوزه نمیدونه.
سپس سرش را بر شانه بابک نهاد و گریست
-مامان میخوام زری رو ببینم؟!
مادر متعجب به پسرش نگاه کرد و گفت :
-الان؟
-آره اگه میشه ؟
-اما اینوقت شب خطرناکه تو محل اونا.
-خب صبح زود میریم.
* * *
بابک ماشینش را دم در زنگار زده ای متوقف کرد. در پایین ترین محله شهر جایی که عرفشان این بود که همه مرد ها معتاد باشند بندرت درونشان مرد سالم میافتی.همه اطرافیان با دیدن ماشین بابک متعجب شده بودن ،آن ماشین آن هم در آن محل تناقضی جدی بود.
عطیه در ماشین منتظر ماند این خواست بابک بود.بابک پیاده و بطرف در روانه شد،در را کوبیدو بعد از چندی با مردی روبه رو شد که دیه لیلا را به او داده بود ،در دستش سیگاری بود،بابک شکه شد همه چیز در هم قاطی شده بودند.
مرد خمار بود و رو به بابک کرد و خنده ای چندش آور زد و گف :به به آق مهندشس شما...
بابک حرف مرد را قطع کرد و بی تفاوت و متعجب گفت :
-اینجا خونه زریه؟؟؟لیلا دختره توهه؟؟؟
بابک گیج و منگ شده بود نمیدانست چه اتفاقی افتاده است ذهنش یاری اش نمیکرد فقط توانست وارد شود تا با چشمهایش همه چیز را ببیند.
-مرد داد زد:
-هووووووووی کجا؟
بابک گفت:
-خفه نعشه میخوام زری رو ببینم،لیلا کجاست ؟
-تو چیکار زری داری؟یه زن مرده که دیدن نداره یه تیکه گوشت توی چن تا لحاف بذارید راحت بمیره. بابک بطرف خانه های کاهکلی روانه شد مرد معتاد بطرفش رفت و دستش را گرفت و گفت:
-کجا؟چیکار زری داری؟
بابک بغض کردو گفت:
-ولم کن مرتیکه معتاد ...
و او را به طرف زمین هُل داد مرد نقش بر زمین شد،
-مادرم کجاست؟
مرد متعجب در حالی که سعی داشت از روی زمین بلند شودگفت:
-چی مادرت تو نکنه همونی هستی ...
بابک بدون توجهه به حرفهای مرد وارد خانه شد زری را دید با صورت خیس اشک داشت منتظرانه به در مینگریست ،بغضش ترکید و بطرف زری رفت و کنارش نشست و باصدایی که با گریه همراهی میشد گفت:
-زری خانم شما هستید؟
زن که توان صحبت کردن را نداشت و به زور حرف میزد تمام توانش را در زبانش جمع کرد و شمرده شمرده گفت:
-بابک تویی؟چقدر بزرگ شدی،چقدر خوشگل شدی خیلی منتظرت بودم،راستش...
کمی مکث کرد و دوباره توانش را جمع آوری کرد و ادامه داد:
-راستش میخواستم خیلی وقت ببینمت ،اما نمیومدی میخواستم اگه بتونی....اگه بتونی خواهر و برادراتو ببری پیش خودت ،این مرتیکه دخترا و پسرامو بدبخت میکنه
-کجا ببرم؟
-پیش خودت ،ماشا..هزار ماشا... واسه خودت مردی شدی؟
بابک که میدانست لیلا و خواهرهایش الان در پارک هستند و یکبارکی همه چیز را فهمیده بود .در دلش آشوبی بود لیلا همان معشوقه اش بود همان کسی بود که دلش را ربوده بود باید حالا چطور میتوانست اورا به چشم خواهر نگاه کند خیلی زندگی اش پیچیده شده بود.
* * *
-خودت انتخاب کن یا زری یا من،به هر حال دیگه واسه خودت مهندسی و میتونی زندگیتو جمع و جور کنی.
بابک بطرف عطیه رفت و دست عطیه را بالا آورد و بوسد و گفت:
-اگه مادرِ واسه خودشه،ولی تو اگه مادری واسه منی 26 سال مادرم بودی الانم مجبوری مادرم باشی اگه ناراضی هم هستی حاج خانوم زوریه باید بمونی بالای سرمو ازم مراقبت کنی اسم زری هم جلوم نیار،من فقط یه مادر دارم اونم عطیه است و منم وظیفمه تا آخر عمر نوکریتو کنم .
عطیه با شنیدن این حرفها به گریه افتاد و پسرش را محکم بغل کرد و بابک نیز اشکش جاری شد.
محمد به طعنه رو به بابک کرد:
-لنگ میزنی آقا سرت خورده به سنگ وقتی فهمیدی خواهرت ،عشقته؟ببین آقا تو آدمه عشق و عاشقی نیستی بیا و تمومش کن و هیچوقت عاشق نشو
بابک اشکش را پاک کرد و رو به محمد کردو گفت:
-چته خب ،آبجیمه حس که دسته خود آدمه تغیرش میدم
-حالا کجاست؟
-کی؟
-خواهر برادرات دیه؟؟
بابک خنده اش گرفت و گفت:
-هیچوقت نمیتونم باور کنم که بخوام این همه خواهر و برادر داشته باشم.نه یکی نه دوتا 5 تا حالا تنها خواهر تنیم همون لیلاست بقیشون فقط از مادر باهام تنی هستن
-خوبه باز بخاطر لیلا هم که شده بقیشو نگه میداری،به هر حال اون تنیه خیلی عزیزه،حالا اگه شد ما هم میشیم دادما سر خونه.
بابک خندید و گفت:
-بالیلا؟شوخیت گرفته؟
محمد با شیطنت گفت:
-پ.ن.پ.با داداش بزرگه لیلا،چیه نکنه هنوز فکر کردی مال خودته؟
-نه ولی لیلا خیلی کوچیکه براش خیلی فکرا دارم
-محمد قهقه ای زد و گفت:
-کلک چطور نوبت شمابود کوچیک نبود،نوبت ماشد کوچیکه؟نترس من فعلاًقصد ازدواج ندارم تو هم تا دیر نشده برو به دختره آقای جمالی بچسب که هیچکسی نمیخوادت و اومدیم اونم آبجیت از آب در اومدا
-پریسا؟آره میدونم.
-آره جانم پریسا
محمد باگریه بابک به او خیره شد و گفت:
-چته دیه؟
-واسم سخته کسیو که دوسش داشتم به چشم آبجی نگاش کنم
-خب مجبور نیستی نگاش کنی فقط صداش کن،راستی میخوای چیکار کنی بابک جون کنار خودت زندگی کنن یا واسشون خونه بگیری؟
بابک اشکش را پاک کرد و گفت:
-شاید واسشون یه واحد خوب گیر بیارشایدم کنار خودم ببرمشون یه مدتی میارمشون کنار خودم تو هم توی ساختمون خودتون اونجا اَمن تره پیش تو هستن خیالم راحته بگرد ببینم چیز خوب گیر میاری.
-باشه بابک جون با،بابام حرف میزنم تا با صاحب واحدمون صحبت کنه خبرت میدم،راستی فکر حقوق کارگرات کردی؟فردا روز حقوقشونه ها
-آره بابا تو گاو صندوق آمادست ،حواست باشه حقوق خانم صمدی و آبدارچی رو ندی چون اونا یک هفته دیگه نوبت حقوقشونه.
-مگه تو فردا نمیای؟
-نه یه 2 هفته ای میخوام نیام بعدشم میخوام برم خواستگاری!
محمد خندید و گفت:
-پریسا؟
-آره خالم آخرش شوهرم داد.
-خودت چی قبولش داری؟
-چون مادرم قبولش داره رو حرفش حرفی نمیزنم
* * *
لیلا در را کوبید.بابک جلوی آیینه داشت خودش را برای رفتن به خواستگاری آماده میکرد .
-بیا تو...
لیلا و رضا و حمید و بنفشه و زهرا همه گی وارد شدند.بابک همیشه بادیدن خواهرو برادرهایش خنده اش میگرفت،دورو بر بابک جمع شدند بابک چرخی خورد و به آنها نگاهی کرد و گفت:
-خوشگل شدم؟
-لیلا خنده ای کرد و گفت:
-آره داداش خیلی
-لیلا من دارم میرم خواستگاری مواظب آبجیا و داداشا باشیا؟
-باشه مواظبم
-شامم سفارش بده به همون شماره که همیشه خودم زنگ میزنم ،شام نخورده نخوابینا زودم بخوابین دستم به چیزی نزنین به چهره ی لیلا خیره شد حاله ای از اشک جلوی چشمانش را گرفت بلند شد و از اتاقش بیرون شد ،اقدس و عطیه دم در هال گل و شیرینی به دست منتظر بابک بودند بابک بطرفشان رفت ،در حالی که خواهر و برادرهایش هم پشت سرش به دنبال او از اتاق بیرون آمده بودند با مادر و خاله اش از هال بیرون شد و سپس برگشت و رو به لیلا کرد و گرچه برایش سخت بود ولی برای اولین بار گفت آبجی لیلا مواظب خودتو بقیه باش.
با گفتن آبجی احساس آرامش عجیبی کرد،سوار ماشین شدند و آیینه اش را تنظیم کرد در آیینه آبجی ها و بردارهایش را نگاه کرد که قد و نیم قد روی سکانچه ایستاده بودند و داشتند بیرون شدن بابک از حیاط را نگاه میکردند ،سپس به نوشته ریزی که با برچسب بالای آیینه اش چسبانده بود نگاهی انداخت:( جمله ای را خود لیلا به او گفته بود)
-تنها کسی که با گل به خانه میرود و تشر میخورد دخترک گل فروش است.
پایان
شروعی دوباره...ما را در سایت شروعی دوباره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68